وقتی نه دليلی برای گفتن هست
و نه گوشی برای شنيدن ...
وقتی سكوتم را التماس ميكنی
و وادارم ميسازی به خاموش ماندن ...
وقتی چشمانت را ميبندی وبا تمام قوا
مرا به اعماق تاريكی هل ميدهی ...
ديگر چيزی باقی نمی ماند. نه از من نه از سكوت نه از تاريكی نه از خاموشی.
خيالت راحت !
قدمم مسافت را در کوچه ها لگد مال می کند
جهنم درونم را اما چاره چيست؟
تمامی اندوه این روزهایم اینست:
تورا چطور یاد کنم،
که سزاوار تو باشد؟
و سررسیدم تمام شده و جایی نیست که بنویسم و جایی نیست که بنویسم و کسی نبیندش مگر خودم بخواهم و جایی نیست ... و هیچ کس برایم سررسید نخرید هیچ کس دفتر نیاورد هیچ کس کاغذ نداد ... من و قلم خشک مانده ایم تا کاغذی دیگر... وای بر تو اگر خیال کنی غمگینم .. آشفتگی غم نیست ... حتی آنها که دلشان می شکند هم الزاما غمگین نیستند و من نه ... انگار نکن که غمگینم و یک چیز دیگر همیشه متضاد غمگین شادمان نیست یک وقت اشتباه ننویسی ...
و خیلی چیزها ماند ... همیشه می ماند ... بگذار بمانند ...
و یک آرزوی دیگر برای بهزاد، صادق، رضا، عسل، آرش، بارونی، مجید، علی...
برای شما فردای زیبا تر و روشن تر آرزومندم.
همه آنچه خدايی نصيب دلهای پاک!
