مثل موج، مثل آب، مثل باد، از پله های دلتنگی و بی قراری بالا می روم... تند و چابک.... و ناگهان دو واژه درخشان از دستهايم رها می شود و می افتد، از بالای پله ها به پايين.... فشار بی امان است و همه می خواهند هرچه سريعتر بالا و بالاتر روند. راهم نمی دهند که برگردم. همين چند ثانيه هم که توقف کرده ام کلی پهلو خورده ام و چه کنايه ها و طعنه ها که نشنيدم... از واژه ها صرف نظر می کنم و به راهم ادامه می دهم.... حواسم را بيشتر جمع می کنم تا واژه های بیشتری را از دست ندهم....حالا عشق ودلبستگی را ندارم...